نطنز(2006) |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | همه چیز درباره شهرستان نطنز|
15هزار هکتار زمین طرح مسکن مهر در نطنز در حال آمادهسازی است
جمشید نورصالحی" روزچهارشنبه در گفت و گو با ایرنا اظهار داشت: تفاهم- نامه زمینهای نطنز در اجرای طرح مسکن مهر با اتحادیه تعاونیهای مسکن مهر تنظیم شده است.
وی با اشاره بهاینکه در مرحله قبل نیز طرح گنبد باز به میزان 156هزار و 572مترمربع تحویل اتحادیهتعاونی مسکن مهر نطنز شدهاست، افزود: اتحادیه تاکنون نسبت به تجهیز کارگاه و شروع عملیات آمادهسازی اقدام کردهاست.
مهندس نورصالحی گفت: این میزان مساحت از زمین، برای احداث حدود یکهزار واحد مسکونی در نظر گرفته شده و با اجرای آن بخش زیادی از مشکل مسکن در نطنز برطرف میشود.
به گفته وی، آمادهسازی این زمینها، در صورت فراهم بودن امکانات و به وجود نیامدن مشکلات اداری و اجرایی، دو سال به طول میانجامد.
وی اظهار داشت: دولت مبلغ 10میلیون ریال برای اجرای این طرح از طریق بانکهای عامل یا اقساط 15ساله به صورت پلکانی پرداخت میکند و مابه- التفاوت آن را بایستی متقاضی بپردازد.
وی سهم پرداخت هر متقاضی مسکن مهر را برای اولین مرحله معمولا بین 10 تا 15میلیون ریال اعلام کرد.
رئیس سازمان مسکن و شهرسازی استان اصفهان، گفت:براساس مصوبه هیات دولت، 140میلیون ریال برای ساخت هر پلاک (واحد) در نظر گرفته شدهاست.
وی افزود: این مبلغ، پس از اجرای طرح آمادهسازی زمینهای مسکن مهر، به بانکهای عامل به متقاضیان معرفی پرداخت میشود.
نورصالحی که به نطنز سفر کردهبود، در پایان در رابطه با قیمت تمام شده هر واحد مسکونی گفت: این مساله بستگی به زمان اتمام اجرای پروژه دارد و هرچه زمان اجرای طرح، فشرده تر شود، میزان هزینهها کمتر خواهد شد.
| لینک | چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ - نطنزی |
سفر نامه به ابیانه
دیداری از ابیانه
یادداشت ها و نگاره ها از شاهین سپنتا
روستای سرخ فام ابیانه در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز در استان اصفهان و در دامنه کوه کرکس ، دریچه ای است به روی تاریخ و فرهنگ و هنر مردمان این سرزمین کهنسال . ابیانه را نه می توان در این چند سطر توصیف کرد و نه می توان از روزنه تنگ لنز دوربین به تصویر کشید. برای « دیدن » ابیانه باید این درهای بسته را به روی خود بگشایی . باید هنگام وارد شدن به خانه هایش سرت را خم کنی و کمی زیر تاق های چوبی خانه هایش پای سخن پیرزنان و پیرمردانش بنشینی تا از لابه لای درددل هایشان ناگفته های زندگی مردم این سامان را بشنوی . باید در کوچه پس کوچه های ابیانه قدم بزنی و به هر پستو و آب انبار و زیارتگاه و نیاشگاه سرک بکشی تا بتوانی نادیده های فرهنگ مردم این سامان را ببینی. اگر می خواهی این « رویای شرقی » را با همه زیبایی هایش ببینی ، باید بگذاری آب باران که از ناودان های قدیمی اش شُر شُر به پایین می ریزد تو را خیس کند. باید بگذاری گونه های خیست با وزش نسیم کوهستان گُل بیاندازد . باید « خاکی بشوی » و بگذاری تا مچ پا در خاک خیس و سرخ و چسبناکش فرو بروی . باید برای سیراب شدن از راه پله های تاریک آب انبارهایش پایین بروی و کاسه دستانت را از آب گوارای برف و باران پر کنی و جرعه ای بنوشی و به ایزد بانوی آب ها درودی بفرستی. خانه های ابیانه را پله پله روی هم ساخته اند ، توگویی می خواسته اند آدمی را پله پله از خاک تا افلاک بالا ببرند. تن پوش های مردم ابیانه هنوز مُد عوض نکرده اند .هیچ کس نتوانست کلاه دیگری بر سر این مردم بگذارد و هنوز هم همان کلاه های نمدین و چارقد های گُل گُلی را می توان بر سر پیرمردان و پیرزنان ابیانه دید. هنوز هم پرقدرت ترین زیباترین و گران بهاترین وسیله نقلیه در کوچه پس کوچه های ابیانه همان چارپای دراز گوش و سخت کوش است. بیایید با هم در کوچه های باریک و پیچ پیچ ابیانه قدم بزنیم : هنوز یکی از کوبه های قدیمی را بر روی این در پیر می توان دید. لولا ها زنگ زده اند اما در را هنوز می توان بست و می توان گشود. شاید اگر گروه های زیادی از جوانان این سامان به برون مرز کوچ نمی کردند امروز این در هنوز باز بود و مردی یا زنی داشت گرد و خاکش را می زدود. شاید دزدان اشیاء عتیقه به خود اجازه نمی دادند تا کوبه هایش را شبانه بدزدند و در بازار عتیقه فروشان اصفهان و تهران و کشورهای عربی خلیج فارس مفت بفروشند. هنوز راه درازی در پیش داریم بیایید کمی روی سکوهای این درگاه در کنار این مادر ابیانه ای بنشینیم. اکنون شاید هنگام آن باشد که بیشتر در کوچه های ابیانه قدم بزنیم. شاید کسی در انتهای آن دالان چشم به راه من و تو باشد. آن بالا را نگاه کن شاید کسی از پشت آن پنجره دارد به من و تو نگاه می کند. کسی چه می داند او کیست؟! درست است که این روز ها در کوچه ها و پشت این درها و پنجره ها بیشتر پیرزنان و پیرمردان را می توان دید اما شاید روزگاری از پشت همین پنجره یک پسربچه بازیگوش یا یک دختر دَم بخت یا یک زن خانه دار در حالی که کودکش را به پشتش بسته و برایش لالایی می خواند ، دزدکی به بیرون نگاه می کرد و وقتی نگاهش به نگاه رهگذری دوخته می شد با شرم و به آرامی پرده را می انداخت و می رفت. نگفتم شاید در آخر آن دالان کسی منتظر من و تو باشد! آن پیرزن را ببین ! نشسته تا من و تو برویم سرکه سیب و برگه سیب و عروسک و بازیچه و اسفند دانه از او بخریم. او هم مثل خیلی از پیرزن های قدیمی اینجا زیاد دلش نمی خواهد که هر گردشگری از گرد راه می رسد از او عکس بگیرد و توی مجله ها و کتاب ها و تارنماها به نمایش بگذارد. اما مهمان نوازی اش مانع از آن می شود تا خواهش من را برای عکس برداری رد کند . او لبخند همیشگی اش را بر لب دارد و زیر لب با من شوخی می کند و می گوید زودتر عکست را بگیر و برو تا همه مردم برای عکس گرفتن نریختند اینجا ! بیا برای سپاس از این همه مهربانی او هم که شده ، یک بطری سرکه سیب و یک بسته سیب خشک از او بخریم . می گوید خوردنش خیلی مفید است ، آدم را لاغر می کند و از سرماخوردگی پیشگیری می کند. آن سوتر را نگاه کن ، همان چارپای سخت کوش و سربه زیر دارد از راه می رسد. به راستی در این کوچه های باریک و شیب دار خیلی به درد می خورد. شاید اجداد او نسل ها یاری رسان مردمان اینجا بوده اند و امروز او نیز هر باری را که بر روی دوشش بگذارند می برد و صدایش هم در نمی آید. شاید حداقل حُسن این مَرکب بی ادعا این باشد که هوا را آلوده نمی کند و کارت هوشمند سوخت هم نمی خواهد !
آن سوی کوچه ، آن خانه دو طبقه را می بینی؟ آن خانه زمانی برای خودش یکی از اعیان نشین ترین خانه های ابیانه بوده. آنجا زمانی برای خودش برو بیایی داشته. چه میهمانی ها که در این خانه داده اند و چه آدم های سرشناسی که به این خانه آمده اند. با این همه قدمت مثل مردم صبور اینجا ، هنوز هم پابرجاست. این سوی کوچه را هم نگاه کن ! خانه ای دیگر اما با پنجره های بسته ! چرا هیچ کس پشت این پنجره ها نیست !؟ چرا هیچ کس نمی خواهد نور آفتاب از این پنجره ها به داخل خانه بتابد؟! آیا درون خانه کسی هست ؟! این خانه هم مثل خیلی از خانه ها یک کوبه دارد. خدا پدرشان را بیامرزد که همین یک کوبه را هم نکنده اند. بیا در بزنیم و به داخل برویم.
در را می کوبم اما کسی در را باز نمی کند. آیا این خانه خالی است؟! سرزمین مادری و خانه پدری را رها کره اند و کجا رفته اند؟! آیا در همین کشور نمی شد کار کرد و درس خواند و درس داد و زندگی کرد و پژوهش کرد ؟! آیا همه این ها که خود را در گوشه ای از دنیا تبعید کرده اند مشکل سیاسی داشته اند و از دست تعقیب دولتی ها گریخته اند ؟! چگونه است که این خانه پدری را رها می کنند و می روند و در یک جای دور از وطن می نشینند و از کیلومتر ها دورتر برای این خانه پدری دل می سوزانند؟! چرا نمی آیند پنجره های این خانه را بگشایند؟! آتشکده اینجا که « هارپاک » نام دارد ، سالهاست خاموش شده است. اما پیرمرد مسجدی هر روز کف مسجد را آب و جارو می کند و در را به روی نمازخوانان می گشاید. من هم به داخل می روم تا کمی با خودم و خدای خودم خلوت کنم. سوی پرستش من نور است کوه و درخت و شکوفه های زیبای بهاری ابیانه و صدای راز و نیاز من در زمزمه نسیم صیحگاهی آنجا گم می شود. از فراز ایوان این مسجد قدیمی بیا با اهورای ایران نجوا کنیم و با هم برای این سرزمین کهنسال و مردمش دعا کنیم . شاید ...
آنجا را نگاه کن ! آن پنجره هنوز باز باز است ! آن مادر را نگاه کن دارد برای کودکش داستان می خواند. آن شمع روشن را کنار دستش ببین ! چراغ خانه آن ها هنوز روشن است! فکر می کنی آن مادر چه داستانی را دارد برای کودکش می خواند؟! هری پاتر می خواند یا مرد عنکبوتی یا آلیس در سرزمین عجایب یا سیندرلا یا تن تن و میلو !؟ ای کاش از جایی داستان های زندگی آرش و کاوه و رستم و بابک و آریوبرزن و کورش و آرتمیس و سیاوش به دستش می رسید و این ها را برای کودکش می خواند. کسی چه می داند شاید هم همین داستان ها را بخواند ! بیا برویم و خلوتشان را به هم نزنیم.
خسته شدی؟ تشنه ای ؟ آن آب انبار که می گفتم همین جاست. اگر نمی ترسی بیا از این پله ها پایین برویم و چند جرعه آب بنوشیم . تاق ورودی این آب انبار را ببین چقدر زیباست. آن دوردست ها روی آن کوه ها را ببین ، پُر از برف است. این آب انبار همیشه آب خواهد داشت و مردم اینجا اگر اینجا می ماندند ، هیچ گاه تشنه نمی ماندند. ایوان آن خانه را می بینی ؟ آن سازه چوبی که آنجاست نشان می دهد که در اینجا هم در محرم به یاد شهدای کربلا مراسم نخل گردانی دارند . برخی پژوهشگران می گویند که ریشه این آیین بر می گردد به استوره سیاوش و سوگواری برای او . هرچه که هست امروز خیلی ها به اینجا می آیند تا این آیین را ببینند. این کوچه کمی پهن تر از بقیه است. اینجا خودرو ها را هم راه می دهند. یکی به بالا می رود و یکی به پایین. یکی سنتی و یکی مدرن. یکی پر شتاب و یکی کم شتاب. من هر دو را در کنار هم و هر یک را در جای خود می پسندم . شما چطور ؟ دبستان دانشوری ابیانه امسال 60 ساله شد ، اما افسوس که درش بسته است و دیگر از آن هیاهوی کودکانه در آن خبری نیست. تنها کاری که برای این دبستان کرده اند این است که نامش را عوض کرده اند و نام یکی از شهدای عزیز ابیانه را که برای پاسداشت مرزهای این کهن بوم و بر جان سپرده بر رویش گذاشتند. زنده نگهداشتن یاد و نام آنانی که در راه میهن جان سپردند خیلی زیباست اما بهتر بود این کار زیبا را به روشی زیباتر انجام می دادند نه این که این نام پر افتخار را بر روی یک دبستان 60 ساله بگذارند. من مطمئنم اگر امروز شهید خلیلی هم زنده بود و از او می پرسیدیم در کدام دبستان درس خواندی می گفت : « دبستان دانشوری ابیانه » . همین کار را با اردوگاه مختلط دانش آموزی ابیانه هم انجام داده اند و نامش را گذاشته اند « اردوگاه شهید قربانزاده ابیانه » . اما شوربختانه متروک و ویران رهایش کرده اند . شیشه ها شکسته. روی دیوارهایش شعارهای سیاسی - مذهبی نوشته اند . کاشیکاری سردرش را سوزانده اند و رهایش کرده اند و رفته اند . با خودم گفتم آیا دعوا تنها سر یک نام بود ؟ با هر نامی این ساختمان می توانست به محلی برای استراحت گردشگران ابیانه تبدیل شود. ای کاش می آموختند که سازندگی به معنی تعویض نامِ ساخته دست دیگران نیست. تو بساز و نامی را که دوست داری بر آن بگذار ، اما ویران نکن. حق دارید باور نکنید. کمی از نزدیک تر نگاه کنید : ای وای این در هنوز بسته است . انگار سال هاست که بسته است. آیا کسی به این خانه خواهد آمد ؟ آیا باز صدای مردان و زنان و کودکان ابیانه ای در این خانه طنین انداز خواهد شد؟ من هنوز صدای آن درودگری را که این تخته ها را برش داده می شنوم. چه هنری داشته آن استادکاری که این در زیبا را ساخته است . دستش درد نکند . خودش که نیست اما ای کاش نوادگانش بودند و ما لذت دیدن و باز و بسته کردن این در زیبا را با هم تقسیم می کردیم. اگر از من بپرسید که زیبا ترین و ماندگارترین جلوه ای که در ابیانه دیدم و گویا ترین عکسی که گرفتم چه بود ؟ من این درخت پیر را به شما نشان می دهم که بریده شده و زخم زمان بر پیکرش نشسته اما از کنارش پاجوش های جوان را می شود دید که سبز شده اند و دارند رشد می کنند تا درختی سرسبز و تنومند شوند. این صحنه زیبا من را به یاد فرهنگ و تاریخ این ملت کهنسال می اندازد ، حتا اگر هزاران زخم بر پیکرش بزنند ، چون ریشه هایش در این خاک است باز هم سبز خواهد شد. شاید بهترین ارمغانی که من با خودم از ابیانه آوردم همین نکته باشد. ریشه را فراموش نکنیم تا دوباره سبز شویم . شاید اگر زنده یاد فریدون مشیری امروز بود با هم این بخش از سروده اش را زمزمه می کردیم : ... من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقیست می مانم. من از اینجا چه می خواهم ، نمی دانم ! امید روشنایی گرچه دراین تیرگی ها نیست ، من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم. من اینجا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی گل بر می افشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید سرود فتح می خوانم ، و می دانم تو روزی باز خواهی گشت . 


















| لینک | دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ - نطنزی |
اشیا باستانی مکشوفه روستای "اریسمان" نطنز به اصفهان انتقال داده شد
"مهدی شفیعی" روز یکشنبه بدون اشاره بهتعداد و نوع این اشیا به خبرنگار ایرنا گفت: اشیای کشف شده در سه فصل بین سالهای 81تا 87توسط کمیته بینالمللی چند جانبه ایران و آلمان در منطقه اریسمان کشف و در این محل نگهداری میشد.
وی ، علت انتقال این اشیا به مرکز استان را نبود مخزن نگهداری و موزه در این شهرستان اعلام کرد.
به گفته وی، اشیای کشف شده منطقه اریسمان که از قدمت بالایی برخوردار است تا فراهم کردن مکانی مناسب در این شهرستان به صورت امانت در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان اصفهان نگهداری میشود.
شفیعی گفت: اداره میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری نطنز در تلاش است خانه تاریخی "میرترابیها" این شهر را بهموزه نگهداری اشیا باستانی تبدیل کند.
وی اظهار داشت: این خانه توسط میراث فرهنگی خریداری و مرمت و بازسازی شده است.
روستای تاریخی اریسمان از توابع بخش امامزاده" آقاعلی عباس" به مرکزیت بادرود در فاصله کمتر از 10کیلومتری شهر بادرود نطنز قرار دارد.
| لینک | چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ - نطنزی |
سفر نامه به نطنز
دیداری از نطنز برگرفته از ایران نامه
تُحفه نطنز
شهر نَطَنز، مرکز شهرستان نطنز ، در استان اصفهان و از شهرهای تاریخی و مرکزی ایران است که در دامنه کوهستان کرکس در میانه راه کاشان به اصفهان واقع شده است. در دیداری کوتاه که از نطنز داشتم ، از آتشکده ساسانی ، مسجد جامع ، آرامگاه عبد الصمد نطنزی ، کاریز و چنار های کهنسال آن دیار تصاویری برداشتم که به عنوان تحفه ای ارزشمند به دوستداران میراث فرهنگی ایران زمین تقدیم می کنم.
نمایی از آتشکده ای برجای مانده از دوران ساسانی که در نزدیکی مسجد جامع و در میان باغی قرار دارد. شوربختانه این یادگار کهن روی به ویرانی می رود و در حال حاضر تنها چهارستون از هفت ستون نخستین و یک اتاق از چهار اتاق آن برجا مانده و بقیه فرو ریخته است. اصل بنا با سنگ لاشه و پوششی از گچ ساخته شده است و اداره میراث فرهنگی نطنز هیچ اقدامی برای نگهداری و بازسازی آن نمی کند و بازدید از ویرانه های آن نیز برای مردم ممنوع است. مردم محلی بر این باورند که این بنا مورد بی اعتنایی عمدی قرار گرفته تا به تدریج فرو بریزد و از یادها برود : 
درخت چنار کهن سالی که در پیش روی ورودی مسجد جامع نطنز سر به آسمان دارد از جلوه های ویژه این شهر است . برخی بر این باورند که این درخت کهنسال بیش از 2000 سال عمر دارد : 
مسجد جامع نطنز مجموعهای از چندین بناست که در قرن چهارم هجری و در دوران الجایتو خدابنده و پسرش ابوسعید بهادرخان ساخته شده است : 


از ویژگی های جالب این مسجد ، قناتی است که از زیر آن می گذرد و با پایین رفتن از چند پله قابل دسترسی است :
بقعه عبدالصمد نطنزی ؛ بنای این آرامگاه پیوسته به مسجد جامع است و بر اساس لوحهای که در آنجا دیده می شود ، ساخت این بقعه به اسماعیل بنای اصفهانی نسبت داده شده است : 
بر ضریح چوبی روی آرامگاه عبدالصمد نیز کتیبهای به خط ثلث به چشم میخورد با این مضمون « عمل استاد حسین بن استاد اسماعیل سرشگی النطنزی فی تاریخ سنه اربع و ستین و الف سنه ۱۰۶۴ کتیبه عبداللطیف.» : 

کوچه پس کوچه های نطنز و نمایی از یک خانه قدیمی :
دیداری از نطنز برگرفته از ایران نامه
| لینک | دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ - نطنزی |

